دانستنیها

برگزیده شده از اشعار زیبای سعدی شیرازی

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی


ملامتگوی بی​حاصل ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی


به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی


چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت فروبسته​ست گویایی

 

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی


تو صاحب منصبی جانا ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلوده​ای بر چشم بیداران نبخشایی



گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی

 
دعایی گر نمی​گویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

 

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون بدانستم که دریایی

 

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی 


قیامت می​کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرهایی 


 

شعر های زیبا از سعدی شیرازی

پروانه بسوخت خویشتن را

بر شمع چه لازمست تاوان

نه من افتاده تنها به کمند آرزویت

همه کس سر تو دارد تو سرکدام داری


 

 

شعر عاشقانه از سعدی شیرازی

 

 
بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی

که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت

گرفتارست در پایش میفکن


شمع این مسئله را برهمه کس روشن کرد

که توان تا به سحر گریه بی شیون کرد


شعرهای عاشقانه از سعدی شیرازی

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباش

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می​کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویی

که هرگز مدعی محرم نباشد

شعر زیبااز سعدی شیرازی :


دیدی که خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را سحر کند


 

اشعار زیبای سعدی شیرازی

هر درد را که بینی درمان و چاره​ای هست--
---
درمان درد سعدی با دوست سازگاری

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم 

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم 

 من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم 

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم 

 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم 

 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

 که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 
  مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم

 

نویسنده : سعدی : ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم